سيد محمد باقر برقعى

601

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

نياز و ناز گوشهء چشمى نگار از پرده گر بيرون كند * گوشه‌گيران را خدا داند كه عشقش چون كند جز نياز خويش و ناز او نمىبينم كه من * هرچه افزايم نياز ، او ناز خود افزون كند دل كمان عشق تيرانداز تُركى مىكَشَد * كز خدنگ غمزه‌اى هر ساعتى صد خون كند از كف مجنونى ار دل عشق ليلايى ربود * صد چو ليلى را رخ دلدار من ، مجنون كند شه به نام من نوشته عشقبازى از ازل * سرنوشتِ پاك يزدان را كه ديگرگون كند يك نگاه دل‌ستان از عمر و يك بوسش ز گنج * آن مرا خضر پيمبر سازد ، اين قارون كند تا ز زلف يار با تدبير مىآيد به چنگ * مارگيرى شخص اگر خواهد به مار افسون كند گردش چشمى به كام خويش اگر بوسم لبش * نازها اقبال من بر گردش گردون كند زندهء جاويد راست گويم فلك كج روش ار بگذارد * يار باآن‌همه كين ، ميل محبّت دارد همهء روز قيامت بودش نيمهء عمر * هركه لب بر لب آن شوخ دمى بگذارد آن‌چنان بُرده دلم را كه چو باران بهار * خونِ ناب از مژه‌ام شام و سحر مىبارد آن بود زندهء جاويد كه اندر دم مرگ * يك نظر روى تو را بيند و جان بسپارد من و سر در قدم پير خرابات مغان * زاهد صومعه بىدينم اگر پندارد ثمر از عشق كه ديده‌ست به‌جز سر دادن * « سالكا » عشق نهاليست كه سربار آرد آفت هشيارى آيد طبيب من به سر ، اى كاش ، در بيمارىام * و ز بوسه‌اى لعلش كند ، درمان درد كارىام من در ميان مردمان ، بودم به هُشيارى مَثَل * لعل مىآلودش عجب ، گشت آفت هُشيارىام خندان شود گل در چمن ، چون ابر گريد زان سبب * خندد چو بيند يار من ، در گريه اشك جارىام گر نرگس پُرخواب او ، يك شب به خواب آيد مرا * تا زنده‌ام مشكل بود ، زان خواب خوش بيدارىام با غير عزيز و خوار من ، زين زندگى مرگ است به * بر من چو آيد زين بتر ، آن قُرب غير اين خارىام